تبليغاتX
نـغــمــــــه هـــای ســـاکــت


نـغــمــــــه هـــای ســـاکــت

★اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاری★

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا...

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

 

"" خـانه تـکانی دلـت مبـارک ""


تـاریـ خ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390سـاعـ ت نـویسنده فهیمه| |

... دونه دونه شکلک های یاهو رو می کشی و زل می زنی بهشونو تو دلت

می خندی. نه به شکلک ها، نه به نقاشیت به خودت! به زندگیت!

گاهی وقتا فکر می کنی زندگی کردن خیلی اسونه با یه مداد و با یه

کاغذ میشه زندگی کرد

با یه مداد و کاغذ میشه خندیدبه همه چی...

از اول می نویسی از چی از کی مهم نیست .می نویسی...

کاغذ پر شده.دیگه جایی نمونده.کلافه ای از ننوشتن. میخوای

بنویسی دستات هنوز جون داره .اما مدادت خسته شده نا نداره

خواستی زندگی کنی با یه مداد و کاغذ ...ولی نتونستن !!!

 

تـاریـ خ سه شنبه هجدهم بهمن 1390سـاعـ ت نـویسنده فهیمه| |

مث قایقی خسته تو دریا


مث دیدن تو توی رویا


مث تیک تیک خسته ساعت


مث قصه ی تلخ صداقت


مث شب


مث گل توی گلدون


مث تصویر ماه توی بارون


مث گریه ی تلخ دیوونه


دیگه چیزی ازم نمیمونه


مث لحظه ی بارون و پاییز


مث چشمای خسته ی لبریز


مث اشکای ریخته روی گونه


دیگه چیزی ازم نمیمونه


مث بارون و ابر بهاره


مث لحظه ی خواب ستاره


تو رو دوس دارم...


مث خاطره های پریده


دو نگاه به هم نرسیده


مث شاعر و عشق و رفاقت


مث حس غریب نجابت


مث ترسه و گریه و خوندن


همه خاطره هاتو سوزوندن


مث اشکای خواب شبونه


دیگه چیزی ازم نمیمونه


مث لحظه ی بارون و پاییز

مث چشمای خسته ی لبریز

مث اشکای ریخته روی گونه

دیگه چیزی ازم نمیمونه

مث بارون و ابر بهاره

مث لحظه ی خواب ستاره


تورو دوس دارم


تو رو دوست دارم لبا لب...

تـاریـ خ جمعه چهارم آذر 1390سـاعـ ت نـویسنده فهیمه| |

دوستان خوبم كه علاقمند و متمايل به شركت در بحث هاي

گروهي و آگاه كننده هستيد:

مي تونيد با مراجعه به لوگويي كه در منوي سمت چپ وبلاگم

موجوده وارد سايت پرواز به سوي او (قسمت اعتكاف) بشيد و

از شركت در سری بحث های گروهي، روشن كننده و فوق العاده

مفيد لذت ببريد.

منتظر حضور تك تك شما حقيقت جويان هستيم...

 

تـاریـ خ شنبه نهم مهر 1390سـاعـ ت نـویسنده فهیمه| |

بچه که بودم با خود میگفتم تو کیستی؟
خدا؟
خدا؟
یعنی چه؟
از فکر کردن به
تو هراس داشتم!

هرشب درحالی می خوابیدم که سعی فراموش کردن عظمتت

را داشتم تا بتوانم راحت با تو سخن بگویم.

که نترسم از آن همه عظمت
نترسم از حرف زدن با تو
که استرس حرف زدن با
تو را نداشته باشم
هرچند که چه حس زیبایی داشت ترس از تو
چه حس زیبایی بود وقتی با
تو سخن میگفتم ...

مهربانم معبودم !
حضور تو شیرین است میان غصه هایم ...
الهی ،
من بی تو در آستانه تنهایی ایستاده ام ،
همه درهای جهان بی تو به رویم بسته خواهد شد
پس اجابتم کن !
الهی ،
از هیچ قدرتی جز تو یاری نمیگیرم ،
مهربانم !
کمکم کن ،
من تو را میخواهم ،
تنها تو را ...
ای مهربانترین مهربانان
میدانم دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است
وقتی دلم تنها و گرفته است ،
وقتی دلم غریب و در بهانه است ،
وقتی اشکهایم مجالی به من نمیدهند
و دلتنگی ام را آشکار میکنند
فقط تو را میخوانم و بس ...
معبودم !
امید میشوی وقتی از همه کس و همه چیز ناامیدم ،
مرا به سوی خود میخوانی
در حالی که بندگانت مرا از خود می رانند
خداوندا ،
تو برایم همه چیز میشوی
حتی وقتی که حس غربت اشکهایم ،
غریبی مهتاب را میسوزاند ...
خدایا !
دستان کوچک و ناتوان بندگانت را بگیر
و هیچ وقت رهایمان نکن
که تو تنها همدم تنهایی خاموش انسانهایی
ای کسی که همیشه مواظبم هستی
برای همه چیز متشکرم ...

تـاریـ خ دوشنبه چهارم مهر 1390سـاعـ ت نـویسنده فهیمه| |

تولد یعنی شکفتنی از نو
تولد یعنی دوباره تازه شدن
و تولد یعنی یک بار دیگر اغاز را رقم زدن...

سلام به همه دوستان خوب و گلم!

امروز ، روز تولد وبلاگمه. یه سال دیگه هم گذشت...

نغمه های ساکت ( اولدوز) باعث آشنایی من با

فرشته های مهربونی شد که حالا از بهترین دوستامن

و همیشه از داشتنشون خوشحالم و  به وجودشون افتخار میکنم.

امیدوارم در این مدت که منو در این وبلاگ همراهی کردین

و با نظرات و دیدگاه های خوب و قشنگتون صدها درس و نکته

و تجربه خوب به من آموختید، تونسته باشم رضایت خاطر شما

عزیزان رو جلب کرده باشم.

در همین جا جا داره از همراهی تک تک شما صمیمانه 

تشکر و قدردانی کنم.

از تمام نویستده های لینک های وبم تا خواننده های جدید و

اون هایی که همیشه بهم سر میزنن و خوشحالم می کنند و

یه تشکر مخصوص از اونایی که قبل از گذاشتن این پست تولد

وب رو تبریک گفتن.

خوشحالم که دوستان خوبی مثل شماها  را دارم

و ساده و بی ریا میگم، آشنایی با تک تک شما در این

دنیای مجازی باعث مباهات و افتخار منه.

بخاطر همه چیز از همه شما ممنونم.

   

پ.ن1: این وبلاگ و مطالبش خوب یا بد،

برگ سبزی است تحفه درویش.

امیدوارم مفید و موثر واقع بشه و هر کم و

کاستی که داره به خوبی خودتون ببخشید.

پ.ن2: امیدوارم همیشه لحظات زندگیتون سرشار

و آکنده از عشق و نشاط و سلامتی باشه.

مثل همیشه بهترینها را براتون ارزومندم و

از صمیم قلب همه شما عزیزان رو دوست دارم.

  

 

تـاریـ خ شنبه پنجم شهریور 1390سـاعـ ت نـویسنده فهیمه| |

 آهنگ وبلاگ آهنگ قدیمی یالان (دروغ) به زبان ترکی

هستش که محسن یگانه اون رو بازخوانی کرده...

متن آهنگ به همراه ترجمه اون برای دوستان عزیزم

...

 

Geri döndüren gördün mü geçmişi
 
گذشته ای راکه پشت سر گذاشتی را دیدی
 
Boşa soldurdun o nazlı gençliği
 
آن جوانی نازنین را بی دلیل از بین بردی
 
Bir avuç toprak için yor kendini
 
برای مشتی خاک خودت را خسته می کنی
 
Dünyada ölümden başkası yalan
 
در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است
 
Yalan başkası yalan
 
دروغ، همه چیز دروغ
 
Dünyada ölümden başkası yalan
 
در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است
 
Zaman kendine benzetmez herkes
 
زمان هیچ کس را شبیه خودش نمی کند
 
Hesapsız açar baharlar pembeyi
 
بهار بی حساب شکوفه ها را می شکفد
 
Açmadığın dalda sözün geçer mi
 
آیا می توانی شاخه ای را که نشکفته شکوفا کنی؟
 
Dünyada ölümden başkası yalan
 
در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است
 
Sitem etme haberi yok dağların
 
شکوه نکن که کوهها خبر ندارند
 
Gözlerini ellerinle bağladın
 
چشمانت را با دستهایت بسته ای
 
Faydası yok geç kalınmış fidanın
 
فاید ه ای ندارد نهالی که دیر کاشته شده باشد
 
Dünyada ölümden başkası yalan
 
در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است
 
 
 
پ.ن:  آغاز ماه مبارک رمضان رو به همه دوستان خوبم تبریک میگم.

 

 نماز و روزه هاتون مورد قبول درگاه حق...

تـاریـ خ سه شنبه یازدهم مرداد 1390سـاعـ ت نـویسنده فهیمه| |

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی

نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو

روز خط نخورده باقی بود!
 
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای

بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت،

خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،

خدا سكوت كرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
 
به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد،

كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد،

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را

شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت،

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی،

تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: " اما با يك روز... "

 

ادامه مطلب...


ادامـ ـه مطلــ ـب
تـاریـ خ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390سـاعـ ت نـویسنده فهیمه| |

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت
 نه آنچنان که کسی می خواست
 که من کس نداشتم . کسم خدا بود
 کس بی کسان...

دعوت قاصدک ها برای توست
شمع بودم و سردی اشک های آغاز زندگی ام
گواه سوختن در این دیار سکوت بود ...!
چه اهمیت دارد که من چند ساله میشوم ؟
من تولد یافته ی روز های سپیدم
لبخند می زنم و می چرخم
تمام هوای زندگی
تمام دست های آسمان
تمام غزل ها را نفس می کشم
من خودم را پیدا می کنم
حتی یک روز مانده به غروبم ...!
با اشک های معاصرم پیمان می بندم
تولد دوباره ام
ستاره ترین ماه شب باشد ...

پی نوشت: از لطف بی دریغ دوستان عزیزم در سایت

 پرواز به سوی او  که برای روز تولدم خیلی زحمت کشیدند

 نهایت تشکر رو دارم...

ادامه مطلب...


ادامـ ـه مطلــ ـب
تـاریـ خ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390سـاعـ ت نـویسنده فهیمه| |

ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود

خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود

حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین!

حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود

هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین!

بال های خویش را دست توسل کرده بود

تبریک به کسی که نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سکوت، مهربانی

و... بسیار سخت است ...

 پدرم روزت مبارک


تـاریـ خ پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390سـاعـ ت نـویسنده فهیمه|

 

زندگی :

عالی بود اگه ما این دکمه ها رو روش داشتیم ...

ولی افسوس که حتی دکمه بازگشت ندارد ...


تـاریـ خ سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390سـاعـ ت نـویسنده فهیمه| |

یادت هست مادر؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی؛ تا
یک لقمه بیشتر بخورم.
یادت هست؟
شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران
میگفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی...
خانوم طلا بشی
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست
داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را...

 روزت مبارک مادر عزیزم

تـاریـ خ سه شنبه سوم خرداد 1390سـاعـ ت نـویسنده فهیمه|

جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود…
یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود،
چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود،
دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از
مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.
مادرش گفت : ” خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ،
خوب چه کار می توانیم بکنیم!
من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم،
یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و
با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادربزرگ
 کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه. “
جینی قبول کرد…

  ادامه مطلب...


ادامـ ـه مطلــ ـب
تـاریـ خ شنبه هفدهم اردیبهشت 1390سـاعـ ت نـویسنده فهیمه| |

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت .
دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد، نفس نفس می زد .
اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید .
دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد .
خدا دانه گندم را فوت کرد.
مورچه می دانست که نسیم نفس خداست .
مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت :
گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی .

 خدا گفت: همیشه می وزم نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم می شوم.بس که کوچکم.بس که خرد.
نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت:اما نقطه سرآغاز هر خطی ست.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد
و گفت:من اما سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت:چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.چشم های من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست اما شوق کفت و گو داشت.
شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست .
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست .

عرفان نظرآهاری

تـاریـ خ شنبه بیستم فروردین 1390سـاعـ ت نـویسنده فهیمه| |

دوست ندارم مثل همه از خدا بخوام که توی زندگی

 هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست

 که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه.

 تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی

 لحظه های زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه

 که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن

 ما رو نداره.

 سال نو با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره

برای بهتر زیستن بر شما دوستان عزیزم خجسته باد.

 

تـاریـ خ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389سـاعـ ت نـویسنده فهیمه|

چه اهمیت دارد بودن یا نبودن تو در کنار من

وقتی میان غربت و بی کسی هرروز

فاصله ها را وجب به وجب متر میکنم

چه درد را درمان میکند این لبخندهای بی دلیل تو

چه تاثیر دارد این حرفهای بی مخاطب من

وقتی دستهای من و تو در کنار هم از هم دورند

وقتی من از چشم تو دیگر عشق نمی چینم

چه دیوانه ایم ما که به دنبال بهانه ایم

بی کسی بر نگاه من وتو سایه انداخته است

من وتو اینجاییم ولی

دیگر هیچ غروبی قشنگ نیست

باران به یاد دلدادگی دیروز

برکوچه خاطرات ما می بارد

من بدون سایبان

زیر اشک آسمان

دوباره از یاد تو مغشوشم

اما تو بگو

تویی که ایستاده ای زیر چتر

درباد کدام عکس خط خورده چنین خاموشی

ببین

ببین که در انتظار گامهای ما

ساحلی عاشقانه صدف پهن کرده است

اما افسوس

ساحل بیهوده مکوش
 
برد موجی دیروز رد پای عشق مارا

امشب اشکهایم غربت شبانه شان را مدیون بی وفایی تواند

گله ای نیست از این افسردگی

بگذار جدا شوند جادههایی که بی حساب یکی شدند

بگذار بشکند دل من
 
بگذار بسوزد دل تو

حرفی نیست وقتی روزگار بر من و تو نیاموخته بود

رسم دوست داشتن را...

تـاریـ خ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389سـاعـ ت نـویسنده فهیمه| |

در گور سرد خود آرمیده بودم در نقطه ای که زمان و مکان را

با سقف سنگی سختش برایم متوقف ساخته است!

به یک باره چهره پدرم آدم را دیدم.

به گمانم از سردی بیش از حد گورم بود که مرا قدرت

تفکیک خیال از واقعیتش نبود!!

خواستم از این مهمان نا خوانده گله کنم.

بابت حقارت زیستن در زمینی آلوده که به خاطر گناه او بر

من و فرزندان دیگرش تحمیل گشته بود!

اما او آهسته انگشتان کشیده اش را بر لبانم گذاشت

و مرا دعوت به سکوت و سلوک در داستان اشتباهش ساخت.

گفت:فرزندم،در زمانی که هنوز زمانی وجود نداشت.

خداوند در بارگاهش بالاتر از آسمان هفتم می اندیشید به یک راز!

آخرین راز باقی مانده از اسرار آسمانیش!

رازی که بیشتر از یک راز یک امانت بود...یک مسئولیت!

او امانتداری می خواست که به واسطه امانتش نیازمند رشد باشد!

فرشتگانش را نظاره می کرد آنان کامل بودند و زلال...

زلالی را چه نیاز به زلالی؟؟؟

به جنیان نگریست..آه!آتش! آتش هر فدر شکر گذار باشد

باز هم آتش است و ذات آن سوزان!پس امانتداری او را چه حاصل؟؟

ناگاه اراده خداوند بر آن شدکه همه آسمانیان گرد هم آیند..

فرمود اورا از گل سازم!

پرسیدند:پروردگارا چرا گل؟

فرمود:گل  را ذات سرکشی چون آتش نیست!

گل نیازمند ورزیدن هست و بالندگی، اختیار دارد به هر

تجسمی باشد و در آید! او نیکوترین امانتداران مرا خواهد ساخت.

پس خاک با آب درآمیخت...گل شد..گل شکل گرفت،آدم شد...

امانتش را به او سپرد و آدم شدم!!

نام امانتش عشق بود...نام دوم من حوا...

ادامه مطلب...

منبع


ادامـ ـه مطلــ ـب
تـاریـ خ جمعه سیزدهم اسفند 1389سـاعـ ت نـویسنده فهیمه| |

De$ign: OulduZ