نـغــمــــــه هـــای ســـاکــت
★اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاری★
مث قایقی خسته تو دریا مث دیدن تو توی رویا مث تیک تیک خسته ساعت مث قصه ی تلخ صداقت مث شب مث گل توی گلدون مث تصویر ماه توی بارون مث گریه ی تلخ دیوونه دیگه چیزی ازم نمیمونه مث لحظه ی بارون و پاییز مث چشمای خسته ی لبریز مث اشکای ریخته روی گونه دیگه چیزی ازم نمیمونه مث بارون و ابر بهاره مث لحظه ی خواب ستاره تو رو دوس دارم... مث خاطره های پریده دو نگاه به هم نرسیده مث شاعر و عشق و رفاقت مث حس غریب نجابت مث ترسه و گریه و خوندن همه خاطره هاتو سوزوندن مث اشکای خواب شبونه دیگه چیزی ازم نمیمونه مث لحظه ی بارون و پاییز تو رو دوست دارم لبا لب... گروهي و آگاه كننده هستيد: مي تونيد با مراجعه به لوگويي كه در منوي سمت چپ وبلاگم موجوده وارد سايت پرواز به سوي او (قسمت اعتكاف) بشيد و از شركت در سری بحث های گروهي، روشن كننده و فوق العاده مفيد لذت ببريد. منتظر حضور تك تك شما حقيقت جويان هستيم... بچه که بودم با خود میگفتم تو کیستی؟ را داشتم تا بتوانم راحت با تو سخن بگویم.
مهربانم معبودم ! تولد یعنی شکفتنی از نو سلام به همه دوستان خوب و گلم! امروز ، روز تولد وبلاگمه. یه سال دیگه هم گذشت... نغمه های ساکت ( اولدوز) باعث آشنایی من با فرشته های مهربونی شد که حالا از بهترین دوستامن و همیشه از داشتنشون خوشحالم و به وجودشون افتخار میکنم. امیدوارم در این مدت که منو در این وبلاگ همراهی کردین و با نظرات و دیدگاه های خوب و قشنگتون صدها درس و نکته و تجربه خوب به من آموختید، تونسته باشم رضایت خاطر شما عزیزان رو جلب کرده باشم. در همین جا جا داره از همراهی تک تک شما صمیمانه تشکر و قدردانی کنم. از تمام نویستده های لینک های وبم تا خواننده های جدید و اون هایی که همیشه بهم سر میزنن و خوشحالم می کنند و یه تشکر مخصوص از اونایی که قبل از گذاشتن این پست تولد وب رو تبریک گفتن. خوشحالم که دوستان خوبی مثل شماها را دارم و ساده و بی ریا میگم، آشنایی با تک تک شما در این دنیای مجازی باعث مباهات و افتخار منه. بخاطر همه چیز از همه شما ممنونم. پ.ن1: این وبلاگ و مطالبش خوب یا بد، برگ سبزی است تحفه درویش. امیدوارم مفید و موثر واقع بشه و هر کم و کاستی که داره به خوبی خودتون ببخشید. پ.ن2: امیدوارم همیشه لحظات زندگیتون سرشار و آکنده از عشق و نشاط و سلامتی باشه. مثل همیشه بهترینها را براتون ارزومندم و از صمیم قلب همه شما عزیزان رو دوست دارم. هستش که محسن یگانه اون رو بازخوانی کرده... ... نماز و روزه هاتون مورد قبول درگاه حق... نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود! بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن." لا به لای هق هقش گفت: " اما با يك روز... " ادامه مطلب... مرا کسی نساخت ، خدا ساخت دعوت قاصدک ها برای توست پی نوشت: از لطف بی دریغ دوستان عزیزم در سایت پرواز به سوی او که برای روز تولدم خیلی زحمت کشیدند نهایت تشکر رو دارم... ادامه مطلب... خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین! حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین! بال های خویش را دست توسل کرده بود تبریک به کسی که نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سکوت، مهربانی و... بسیار سخت است ... زندگی : عالی بود اگه ما این دکمه ها رو روش داشتیم ... ولی افسوس که حتی دکمه بازگشت ندارد ... یادت هست مادر؟ جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود… بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت . خدا گفت: همیشه می وزم نکند دیگر گمم کرده ای! عرفان نظرآهاری دوست ندارم مثل همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه های زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره. سال نو با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن بر شما دوستان عزیزم خجسته باد. وقتی میان غربت و بی کسی هرروز فاصله ها را وجب به وجب متر میکنم چه درد را درمان میکند این لبخندهای بی دلیل تو چه تاثیر دارد این حرفهای بی مخاطب من وقتی دستهای من و تو در کنار هم از هم دورند وقتی من از چشم تو دیگر عشق نمی چینم چه دیوانه ایم ما که به دنبال بهانه ایم بی کسی بر نگاه من وتو سایه انداخته است من وتو اینجاییم ولی دیگر هیچ غروبی قشنگ نیست باران به یاد دلدادگی دیروز برکوچه خاطرات ما می بارد من بدون سایبان زیر اشک آسمان دوباره از یاد تو مغشوشم اما تو بگو تویی که ایستاده ای زیر چتر درباد کدام عکس خط خورده چنین خاموشی ببین ببین که در انتظار گامهای ما ساحلی عاشقانه صدف پهن کرده است اما افسوس ساحل بیهوده مکوش امشب اشکهایم غربت شبانه شان را مدیون بی وفایی تواند گله ای نیست از این افسردگی بگذار جدا شوند جادههایی که بی حساب یکی شدند بگذار بشکند دل من حرفی نیست وقتی روزگار بر من و تو نیاموخته بود رسم دوست داشتن را... در گور سرد خود آرمیده بودم در نقطه ای که زمان و مکان را با سقف سنگی سختش برایم متوقف ساخته است! به یک باره چهره پدرم آدم را دیدم. به گمانم از سردی بیش از حد گورم بود که مرا قدرت تفکیک خیال از واقعیتش نبود!! خواستم از این مهمان نا خوانده گله کنم. بابت حقارت زیستن در زمینی آلوده که به خاطر گناه او بر من و فرزندان دیگرش تحمیل گشته بود! اما او آهسته انگشتان کشیده اش را بر لبانم گذاشت و مرا دعوت به سکوت و سلوک در داستان اشتباهش ساخت. گفت:فرزندم،در زمانی که هنوز زمانی وجود نداشت. خداوند در بارگاهش بالاتر از آسمان هفتم می اندیشید به یک راز! آخرین راز باقی مانده از اسرار آسمانیش! رازی که بیشتر از یک راز یک امانت بود...یک مسئولیت! او امانتداری می خواست که به واسطه امانتش نیازمند رشد باشد! فرشتگانش را نظاره می کرد آنان کامل بودند و زلال... زلالی را چه نیاز به زلالی؟؟؟ به جنیان نگریست..آه!آتش! آتش هر فدر شکر گذار باشد باز هم آتش است و ذات آن سوزان!پس امانتداری او را چه حاصل؟؟ ناگاه اراده خداوند بر آن شدکه همه آسمانیان گرد هم آیند.. فرمود اورا از گل سازم! پرسیدند:پروردگارا چرا گل؟ فرمود:گل را ذات سرکشی چون آتش نیست! گل نیازمند ورزیدن هست و بالندگی، اختیار دارد به هر تجسمی باشد و در آید! او نیکوترین امانتداران مرا خواهد ساخت. پس خاک با آب درآمیخت...گل شد..گل شکل گرفت،آدم شد... امانتش را به او سپرد و آدم شدم!! نام امانتش عشق بود...نام دوم من حوا... ادامه مطلب... آهنگري پس از گذران جوانی پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكی كرد، اما با تمام پرهيزگاری، در زندگي اش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي شد. يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد،گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگي ات بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده". آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي اش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد. شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود: "در اين كارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه ي فولاد را به اندازه ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست". آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد: "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مي اندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد." باز مكث كرد و بعد ادامه داد: "ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميـبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي،به خود بگيرم. با هر روشي كه مي پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي فايده پرتاب نكن." (( لاينل واترمن )) هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد... *** چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد. *** بی ربط نوشت: همیشه تلخ ترین لحظه ها رو کسی برات می سازه که قشنگ ترین لحظه هاتو با اون داشتی...
مث چشمای خسته ی لبریز
مث اشکای ریخته روی گونه
دیگه چیزی ازم نمیمونه
مث بارون و ابر بهاره
مث لحظه ی خواب ستاره
تورو دوس دارم





خدا؟
خدا؟
یعنی چه؟
از فکر کردن به
تو هراس داشتم!
هرشب درحالی می خوابیدم که سعی فراموش کردن عظمتت
که نترسم از آن همه عظمت
نترسم از حرف زدن با تو
که استرس حرف زدن با
تو را نداشته باشم
هرچند که چه حس زیبایی داشت ترس از تو
چه حس زیبایی بود وقتی با
تو سخن میگفتم ...
حضور تو شیرین است میان غصه هایم ...
الهی ،
من بی تو در آستانه تنهایی ایستاده ام ،
همه درهای جهان بی تو به رویم بسته خواهد شد
پس اجابتم کن !
الهی ،
از هیچ قدرتی جز تو یاری نمیگیرم ،
مهربانم !
کمکم کن ،
من تو را میخواهم ،
تنها تو را ...
ای مهربانترین مهربانان
میدانم دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است
وقتی دلم تنها و گرفته است ،
وقتی دلم غریب و در بهانه است ،
وقتی اشکهایم مجالی به من نمیدهند
و دلتنگی ام را آشکار میکنند
فقط تو را میخوانم و بس ...
معبودم !
امید میشوی وقتی از همه کس و همه چیز ناامیدم ،
مرا به سوی خود میخوانی
در حالی که بندگانت مرا از خود می رانند
خداوندا ،
تو برایم همه چیز میشوی
حتی وقتی که حس غربت اشکهایم ،
غریبی مهتاب را میسوزاند ...
خدایا !
دستان کوچک و ناتوان بندگانت را بگیر
و هیچ وقت رهایمان نکن
که تو تنها همدم تنهایی خاموش انسانهایی
ای کسی که همیشه مواظبم هستی
برای همه چیز متشکرم ...







تولد یعنی دوباره تازه شدن
و تولد یعنی یک بار دیگر اغاز را رقم زدن...
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()

![]()

![]()

متن آهنگ به همراه ترجمه اون برای دوستان عزیزم
![]()
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد،
ادامـ ـه مطلــ ـب
نه آنچنان که کسی می خواست
که من کس نداشتم . کسم خدا بود
کس بی کسان...
شمع بودم و سردی اشک های آغاز زندگی ام
گواه سوختن در این دیار سکوت بود ...!
چه اهمیت دارد که من چند ساله میشوم ؟
من تولد یافته ی روز های سپیدم
لبخند می زنم و می چرخم
تمام هوای زندگی
تمام دست های آسمان
تمام غزل ها را نفس می کشم
من خودم را پیدا می کنم
حتی یک روز مانده به غروبم ...!
با اشک های معاصرم پیمان می بندم
تولد دوباره ام
ستاره ترین ماه شب باشد ...
![]()
ادامـ ـه مطلــ ـب

پدرم روزت مبارک /(2235).gif)


اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی؛ تا
یک لقمه بیشتر بخورم.
یادت هست؟
شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران
میگفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی...
خانوم طلا بشی
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست
داشته باشم قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را...
روزت مبارک مادر عزیزم 

یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود،
چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود،
دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از
مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.
مادرش گفت : ” خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ،
خوب چه کار می توانیم بکنیم!
من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم،
یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و
با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادربزرگ
کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه. “
جینی قبول کرد…
ادامه مطلب... 
ادامـ ـه مطلــ ـب
دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد، نفس نفس می زد .
اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید .
دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد .
خدا دانه گندم را فوت کرد.
مورچه می دانست که نسیم نفس خداست .
مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت :
گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی .
مورچه گفت: این منم که گم می شوم.بس که کوچکم.بس که خرد.
نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت:اما نقطه سرآغاز هر خطی ست.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد
و گفت:من اما سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت:چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.چشم های من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست اما شوق کفت و گو داشت.
شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست .
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست .




برد موجی دیروز رد پای عشق مارا
بگذار بسوزد دل تو

ادامـ ـه مطلــ ـب

استادى از شاگردانش پرسید:
بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت:
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است
امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟
چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
از یکدیگر فاصله میگیرد.
فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید:
.
فاصله قلبهاشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد:
اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و
فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود.
| De$ign: OulduZ |

